تبليغاتX
ماجراهای هلوخانوم
الان یه هلوی سینوزیت زده ماسک زده اینجا نشسته و عصری میخواد بره یه اناپولی یک و دویست نوش جان کنه بلکه از این حالت دربیاد..میبینین بخاطر همینه که من همیشه اخر سال دچار اضطراب میشم چون تغییر فصله و ما هم که حساسیت و سینوزیتو با هم داریم و گاهی وقتا اوضاع قاطی پاطی میشه و اونوقت عوض ددری و این حرفها باید بشینیم تو خونه و هی بخور بدیم .تا حالا کلی دارو پارو خوردم و تقریبا د ف ا ع م ق د س رو از پریروز شروع کردم درسته که الان اقا میکروبه بهم حمله کرده ولی بهتون قول میدم مشتی بردهن این اقا میکروب بکوبم که خودش بزنه به چاک .

اینطور که پیداست اغلب بچه های وبلاگستان اخرین پستشونو زدن و رفتن تا بعداز تعطیلات نوروز،ما هم دیگه بای بای میکنیم و میرویم تا به میکروب کشیمان برسیم.

سال خوبی رو برای همه ارزو میکنم ،بای بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط | 
پست قبلی رو ناتموم رها کردم چون همسری همونموقع بیدارشد و اومد و رفت اشپزخونه که اب بخوره ،بعدشم گفت که نمیتونه تو اتاق خواب بخوابه چون اونجا زیادی گرمه و امد تو حال گرفت و خوابید.منم دیگه جل و پلاسمو جمع کردم و رفتم خوابیدم.

چیزی به پایان سال باقی نمونده ولی همین چندروز برای من به اندازه یک عمر میگذره،اصولا هفته پایان سال همیشه برای من پراز اضطراب و تشویشه.دلم میخواد هرچه زودتر این روزهای اخر بگذرند و همه چی روبراه باشه و با سلامتی و خیر و خوبی تموم بشه.

شاید دیگه تا پایان سال پست دیگه ای اضافه نکنم.نمیدونم.

پینوشت:مارپل جون هرکار میکنم وبت برام باز نمیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط | 
الان همه خوابن و من نشستم پای نت.مدتیه که شبها خوابزده میشم و تا حدود چهار صبح بیدارم .گفتم بشینم یه پست جدید بزنم خیلی چیزا تو مغزم بود ولی نمیدونم چرا یهو همش پرید !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط | 
دوباره اومدم یا بهتر بگم دارم میام

سال هشتادو هفت داره میگذره با تمام خوبیها و بدیهاش ،با تمام خوشیها و غمهاش.

این سال برای من پر از ماجرا بود ،پر از خوشی و پر از غم ،پراز فراز و نشیب.اسباب کشی از شهر به شهر .بیماری و نزدیک به سه ماه استراحت مطلق ،بیماری پدرم و عملش که هنوز هم بطور کامل بهبود نیافته ،خستگی روحی و جسمی خودم و همسری و حتی دختر کوچکم ،بعداز بیماریم. حتما حکمتی بوده!هیچ کار خدا بی حکمت نیست.خلاصه امسال سالی بود برای ما،یادم نیست امسال چه سالی بود؟منظورم اینه که سال چه حیوونی بود؟؟!!

اینروزها همه در جنب و جوشن،خونه تکونی ها رونق گرفته ،همه در حال خرید واسه شب عیدن،خیابونا شلوغه و ترافیک کلافه کنندست.بعضی روزا واقعا هوا بوی بهارو میده.و میدونم که همه این هوا رو دوست دارن.

ذهنم کاملا جمع و جور نیست و دارم همینجوری پراکنده یه چیزایی مینویسم.

بهرحال سرو ته این پستو هم میارم و برای همگی ارزوی داشتن یک سال خوب و عالی پراز سلامتی و شادکامی در کنار خانواده هاتونو دارم..

فعلا تا پست بعدی بای .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 2:27 بعد از ظهر  توسط |