تبليغاتX
ماجراهای هلوخانوم -
پست قبلی رو ناتموم رها کردم چون همسری همونموقع بیدارشد و اومد و رفت اشپزخونه که اب بخوره ،بعدشم گفت که نمیتونه تو اتاق خواب بخوابه چون اونجا زیادی گرمه و امد تو حال گرفت و خوابید.منم دیگه جل و پلاسمو جمع کردم و رفتم خوابیدم.

چیزی به پایان سال باقی نمونده ولی همین چندروز برای من به اندازه یک عمر میگذره،اصولا هفته پایان سال همیشه برای من پراز اضطراب و تشویشه.دلم میخواد هرچه زودتر این روزهای اخر بگذرند و همه چی روبراه باشه و با سلامتی و خیر و خوبی تموم بشه.

شاید دیگه تا پایان سال پست دیگه ای اضافه نکنم.نمیدونم.

پینوشت:مارپل جون هرکار میکنم وبت برام باز نمیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط |