تبليغاتX
ماجراهای هلوخانوم - اولین سلام سال 88 به دوست جونای وبلاگی
سلام به همه  

سال نوی همتون مبارک

امیدوارم تعطیلات عید  به همه دوست جونای خوبم خوش گذشته باشه

همگی خوبین؟خوشین؟دماغاتون چاقه؟

مام ای بد نیستیم.تعطیلات به سرعت برق گذشت و تموم شد.بدون دید و بازدید.بابا بخاطر حالش از همه فامیل که میومدن دیدنش عذر خواست که نمیتونه بره بازدیدشون .در نتیجه ما هم به احترام بابا نرفتیم.فقط دو روز رفتیم است ا ر ا که همسری بتونه بره سر خاک پدرش فاتحه بخونه .خیلی وقت بود نرفته بودیم ا*س*ت*ا*ر*ا*تقریبا هفت سالی میشد ،چون از قبل به کسی نگفته بودیم و خیلی سرعتی رفتیم درنتیجه اونجا هم نرفتیم خونه فامیل عیددیدنی و بعداز اینکه مادرشوهری بهشون گفته بود که ما اونجا بودیم گله گذاریها سرازیر شد بطرفمون که چرا تا اینجا اومدین و بهمون سرنزدین و از این حرفها و ما مجبور شدیم که برای همه توضیح بدیم که وقتمون کم بود و این جور حرفها.

بعدکه برگشتیم خونه تازه فهمیدیم  داره حوصلمون سر میره.اونوقت بود که دونه دونه هتلهای شهرهای سیاحتی رو زنگ میزدیم و سوال میکردیم به امید اینکه شاید یه کدومشون یه جای خالی داشته باشن لااقل برای یکی دوروزم که شده ولی زهی خیال باطل .گفتیم شاید یه کدومشون یه کنسلی چیزی داشته باشن ولی دریغ .و این شد که بقیه عید رو نشستیم و مثل بچه های خوب به خونه و زندگی و کوزتینگ و این حرفها.

تنها کار مثبتی که تو این مدت بنده برای خودم انجام دادم این بود که هفته دوم رفتم ارایشگاه ب ت ی م ه د و ی و موهامو مش کردم و انصافا که از کارش راضی هستم درسته که یه کم گرون میگیره ولی نوش جونش چون من هرجا رفتم برای مش موهامو سوزوندن ولی ایجا تنها جایی بود که خیلی مراقبت کرد از موهام که نسوزه  و واقعا هم نسوزوند.و اینطوری شد که الان یک عدد هلوی مو  خوشگل شده در مقابل شماست.

سیزده بدر هم رفتیم خونه مادرشوهری جان و الان هم درخدمت شماییم.دیگه نمیتونم بیشتر از این رو صندلی بشینم چون کمرم داره درد میگیره.فعلا این جیره امروز ما تو بلاگفا باشه تا بعد بای

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط |