تبليغاتX
ماجراهای هلوخانوم -
سلام به دوست جونیای مهلبون

اینروزا به هر سایتی سر میزنم یا دیگه نمینویسن بدتر از من یا اینکه فیلتر شدنخودمم که زیاد نمینویسم چون مدت محدودی میتونم پای کامی بشینم مرتب هم باید پاشم یه دوری تو اتاق بزنم چون کمردرد میگیرم و باید مراقب باشم.

دیروز خونه مادرشوهری دعوت بودیم ناهار خورش قیمه درست کرده بود کنارش هم یه رب خوشمزه کذاشته بود که میگفت رب به میباشد و میگفت که اینو ما با خورش قیمه میخوریم اینطوری که یه قاشق از رب رو میگذاریم کنار بشقابمون و با هر قاشق غذا یه ذره از رب رو همراه میکنیم و میخوریم.انصافا خوشمزه میشد و همین دلیلی بود تا رژیم دیروزم شکسته بشه و یه ذره بیشتر بخورم.خواهرشوهری هم که مثل همیشه صممبکم نشسته بود و ....بازی در میاورد ،بدرک .من که اصلا ککم نمیگزه دلم برای همسری میسوزه که بخاطر ادا و اصولهای خواهرش ناراحت میشه هرچی هم میگم بیا برو ولش بچین و بیخیالش بشو ،تاثیری نداره.

الان اینجا بارونی میباره که نگو .

دیگه داره کمرم الارم میده .برای امروزم بسه فعلا بای

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 2:2 بعد از ظهر  توسط |