تبليغاتX
ماجراهای هلوخانوم -
خیلی وقتها که میام یه پست جدید بگذارم دست و دلم بکار نمیره همش احساس میکنم یه جفت چشم نامحرم دارن نوشته هامو دنبال میکنن،شده گهگاه نوشتم و ثبت موقت کردم ولی بعدش بلافاصله حذفش کردم.این پرشین بلاگ کار جالبی کرده بابت یادداشت خصوصی.تو فکر اینم برم سراغ پرشین بلاگالبته بجز اینجا تا بلکه شد حرفا رو راحت نوشت،فعلا که فکرو ذکر مشغوله بخاطر خانواده و بابا.

بابا دوهفته هست که تو بیمارستانه و داره شیمی درمانی میشه این دفعه دومه دفعه قبل چند سال پیش بود .مامان میره پیشش و همراه میشه براش وقتی مامانو نگاه میکنم میبینم که اب شده اینقدر لاغرشده که مانتوش تو تنش زار میزنه اونوقت اون عمه های فلان فلان شده میان میشینن چرت و پرت میگن خدا میدونه بابام نردبان ترقی تموم افراد فامیلش بوده مخصوصا خواهرو برادرهاش حالا هرکدوم فقط ادعا دارن و چرت میگن عوض اینکه یه روز بیان به این زن برادر بدبختشون کمک برسونن فقط ادعا دارن مامان بیچاره صبح تا شب کنار برادرشون وایسته و صداش درنیاد.شاید مامان براش پرستار بگیره چون خودش داره داغون میشه.

یادم هست یه پستی تو وب قبلیم درباره زن برادرم نوشته بودم ،درباره اینکه برادر بدبختم عشق چشاشو کور کرده و غلام حلقه بگوش زنش شده زنش فقط دستور میده و برادرم فقط اطاعت میکنه،خوشبختانه زن برادر عزیزم داره شرشو از سر خانواده کم میکنه.شرحشو بعدا میگم.

امروز هوا کاملا ابریه اسمون یه لحظه هم وانمیشه .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 5:46 بعد از ظهر  توسط |